سعادتی بود که بر دستان کوچکت بوسه زدم

 

شاید زیباترین لحظات زندگیم آن روز بود که چشمان کوچک و معصومت را دیدم که رازی از دل پاکت افشا می کرد.آری آن روز روز سه شنبه زنگ دوم بود. 

مطابق روزهای قبل روپوش مخصوص کلاسم را پوشیدم ، دفتر حضور و غیاب کلاسم را برداشتم، به طرف کلاس دوم 2 رفتم. در حین رفتن فکر می کردم درس امروز را به چه روشی بیان کنم؟- نمی دانم هرچه باشد منم فکر می کنم که تدریس هرجلسه مخصوص آن جلسه است.- طرّاحی کلّی از درس جدید را در ذهنم گذراندم.وارد کلاس شدم،آرزوی سلامتی فراگیرانم را در دل داشتم.سلام را به زبان آوردم. عجب دانش آموزان عزیزی دارم. چرا که جواب آن ها تا این لحظه همواره سلامتی برای من بوده است.

 می دانم که خداوند مهربان دل های کوچک آنان را دوست داردو حیای آن دل های معصوم و کوچک، خالق زیبایی ها را به وجد می آوردکه:«قَد اِستَحیَیتُ مِن عَبدی».

نیم نگاهی به همراهان کوچکم انداختم، احوالشان را پرسیدم، خوب بودند. امّا در چشمان بی غل وغش پویا حرف هایی نهفته بود. اگر کوچکترین تحریکی می شد، مطمئن بودم پویا برای راحتی دل کوچولویش زار زار گریه می کرد. خدایا! این چه حکمت است؟ ! چگونه امتحانم می کنی؟

 پویا جان چی شده؟-آقا هیچی ؟ بهزاد :«آقا،نمی دانم پایم را گذاشتم روی صندلی پنجره را بازکنم، ندانستم نوک انگشتان پویا زیر پایم مانده بود. »

 پویا ی خوبم مسأله ای نیست، دوستت ندانسته. بغض پویا ترکید و قطره یِ اشکی به آرامی مسیر گونه هایش را پیمود. جلو رفتم، کدام دستت بود؟ پویا دست چپش را روی میز گذاشت. دست کوچکش را بلند کردم، یاد بچه ی کوچکم افتادم که هر موقع انگشتانش به چیزی می خورد و یا زخمی می شد. آن را می بوسیدم و پس از اندکی دل کوچکش آرام می شد. ناخودآگاه انگشتان کوچک پویا را از صمیم قلب بوسیدم. خدایا! چه معجزه ای دیدم. پویا در کمال رضایت آرام شد.خدایا! این نعمت بزرگ را که امروز، به من فهماندی چگونه شکرگزارش باشم؟آخر می دانستم پویا پدر و مادر ندارد! او هم مانند کودکان دیگر احساس دارد، همان احساسی را که کودک من و کودکان دیگر در هنگام آسیب دیدن دارند.امّا خدایا ! ناز پویا و امثال پویا را من معلّم باید بکشم. برای شغلی که به من عطا فرمودی ترا سپاس.

 

حکمت بوسیدن و نوازش معجزه آسا و شفا بخش کودکان یتیم ، توسط پیامبر نازنینم و بزرگان بشریّت را امروز درک کردم.

 به خدا امروز خودم را در مقابل دانش آموزان دیگرم شکستم.ولی حالا فهمیدم،آن لحظه ی کوتاه اوج لحظه های زندگیم بود.

/ 2 نظر / 8 بازدید

نخئوعتاذدفلرذتنخو.مح.

سلام اقای کرمی من دانش اموز سال 87-88 شما بودم ببینم منو میشناسید